<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="0.92">
	<channel>
		<title>بانوی مهر</title>
		<link>https://banoymehr.kowsarblog.ir/</link>
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
				<item>
			<title>#تکنیک_گفت و گو_با_همسر</title>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000; font-size: 18pt;&quot;&gt;*&lt;/span&gt; به جای اینکه بگوئیدمیخوام فلان کار را انجام دهم، بگوئید: میخواستم نظر تو رو در مورد انجام فلان کار بپرسم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000; font-size: 18pt;&quot;&gt;*&lt;/span&gt;به جای  اینکه بگوئید این چیه پوشیدی؟ اگر خانم هستید به همسر خود بگوئید: فلان لباس بیشتر بهت میاد! اگر آقا هستید به همسر خود بگوئید: به نظر من فلان لباس خیلی خوشکل ترت میکنه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000; font-size: 18pt;&quot;&gt;*&lt;/span&gt; به جای اینکه بگوئید می آیی دنبالم؟ بگوئید: دوست دارم تو راه برگشت با تو باشم میتونی بیائی؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000; font-size: 18pt;&quot;&gt;*&lt;/span&gt; به جای اینکه بگوئید بریم خرید؟ بگوئید: دوست دارم خریدم با سلیقه تو باشه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 24pt;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/banoymehr/quick-uploads/eeee-compressed.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;606&quot; height=&quot;407&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://banoymehr.kowsarblog.ir/تکنیک-گفت-و-گو-با-همسر&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://banoymehr.kowsarblog.ir/تکنیک-گفت-و-گو-با-همسر</link>
							</item>
				<item>
			<title>#به دل میسپارم تو را تا نمیرد</title>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حمیدآقا بعد از نماز با دستش تسبیحات فاطمه زهرا (س) را می گفت. هنگام ذکر هم انگشت هایش را فشار می داد و در جواب چرایی این کار می گفت بندهای انگشت هایم را فشار می دهم تا یادشان بماند در قیامت گواهی دهند که با این دست ذکر خدا را گفته ام.&lt;br /&gt;حمید آقا از غیبت بیزار بود و اگر در مجلسی غیبت می شد سعی می کرد مجلس را ترک کند. همیشه به من می گفت: «دلم می خواهد در منزل ما غیبت نباشد تا خدا و ائمه اطهار به خانه و زندگی ما جور دیگری نگاه کنند.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بسیار مهربان و مودب بود و رفتارش با فامیل و همسایه زبانزد بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بی اندازه صبور بود و ذکر لبش «و کفی بالله ناصرا» بود چنانچه در انتهای وصیت نامه خود نیز این ذکر را نوشت تا همه ما در فراغ او صبوری پیشه کنیم.&lt;br /&gt;به نظافت و پاکیزگی بسیار مقید بود. دوستانش تعریف می کردند در منطقه باوجود کمبود آب، هرروز صبح محاسن و موهایش رو مرتب می کرد و می گفت مومن باید همیشه مرتب باشد تا هر کس مذهبی ها را دید بداند ما هم مرتب و شیک هستیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیچ وقت در این سه سال ندیدم حمید پایش را جلوی پدر و مادر خودش و من دراز کند یا با صدای بلند جلوی شان صحبت کند. خیلی به این جمله لقمان عمل می کرد که هر جا می روید چشم، زبان و شکم نگه دارید و به یاد ندارم جایی رفته باشد و این ها را رعایت نکرده باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روای همسر شهید&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/banoymehr/quick-uploads/f5xk_hamid7.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;330&quot; height=&quot;330&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://banoymehr.kowsarblog.ir/به-دل-میسپارم-تو-را-تا-نمیرد&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://banoymehr.kowsarblog.ir/به-دل-میسپارم-تو-را-تا-نمیرد</link>
							</item>
				<item>
			<title>*سلیم النفس*</title>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;text-decoration: line-through;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صبحای یک شنبه توی اتاقم مراسم پر فیض دعای عهد بود و همه مون جمع می شدیم ؛ خداو من. مگه بیشتر از این هم نیازه کسی باشه ؟سی دی صوتی دعای عهدی که داشتم فوق العاده بود ؛ملودی زیبا، خوانندگی خوب، محتوای عالی &amp;#8230; هیچی کم نداشت برای جذب یه مخاطب سلیم النفس که همانا بغل گوشمان بود!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه مواد لازم فراهم بود ؛ یه لپ تاپ که بلند گو داشته باشه، یه بلندگو که قادر به پخش اصوات باشه، یه دیوار اتاق که با قطر استاندارد ساخته نشده باشه،ویه عدد سلیم النفس که دیوار به دیوار اتاق سکنی گزیده باشه،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا من صبحونه م رو خوردم دعای عهد هم تموم شد.در اتاق رو باز کردم که برای شست و شوی لیوان شیر کاکائوم برم آشپز خونه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-اِ&amp;#8230; سلام!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;(«اِ»واسه چی؟)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-سلام ویرجینی. خوبی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-خوبم. از سیلوَن خبر نداری؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پناه بر خدا! می بینه تازه از در اتاق اومدم بیرون ها!گفتم: «نه. چیزی ش شده؟»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- نه،چیزی که نشده . چند تا کتاب تاریخ ازش گرفته بودم؛می خوام بهش برگردونم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بهتون گفته بودم که سیلون دانشجوی دکترای تاریخه؟گفتم:«نمی دونم کجاست .اما به محض اینکه دیدمش می گم بیاد کتاباش تحویل بگیره .»گفت:«حالا به این سرعت هم نه.یه دو ماهی هست قراره کتاباش رو پس بدم.»گفتم:«عجب صبری داره!»خندید و همن طور که می رفت پرسید:«کار موسیقی قشنگ جدید گوش میکنی؟»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- اگه ارزش گوش کردن داشته باشه، چرا که نه/&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-پس برات دو تا کار خیلی قشنگ می آرم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- منتظرم.فقط لطفا روی من مثل سیلون حساب نکن! سیلون تاریخ دانه .واحد شمارش قرنه.من طراحم.واحدم کولیسیه. تا ده دقیقه دیگه نیاری،می آم دم اتاقت هااااا&amp;#8230;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رفتن ویرجینی رو دنبال کردم .صدای لِخ لِخِ دمپایی ش توی سالن می پیچید. خیلی دوست دارم این دختر رو . توی همین هیری ویری در اتاق همسایه باز شد. ریاض،که واضح بود تازه از خواب بیدار نشده ، بدون سلام و علیک  گفت :« تو با این آهنگای قشنگی که داری موسیقی جدیدمی خوای چی کار؟»خب، این یعنی همه رو شنیده م!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ریاض یه پسر مسلمونه و رفتار با اون مناسبات خاص خودش رو داره.اول از همه اینکه ریز رفتارا برای اون معنی دارتره تابرای بقیه . گفتم:« آفرین!آفرین!مستحبه وقتی به آدما می رسیم در پرسیدن چنین سوالی نفر اول باشیم .» خندید و گفت:« سلام علیکم.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- علیک سلام .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-موسیقی جدید میخوای؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-نه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- چرا! خودم شنیدم به ویرجینی گفتی بیاره برات.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-نگفتم موسیقی جدید هر چی داری بردار بیار .گفتم اگه ارزش شنیدن داشته باشه،دوست دارم بشنوم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-یعنی اگه چی باشه، می شنوی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-اگه حلال بود،تازه وقت می ذارم ببینم ارزش داره یا نه. سازنده ش اون قدر برای من ارزش قائل بوده که برای ساختش وقت بذاره و کار خوب تولید کنه یا نه.اگه ببینم اون چنین کاری نکرده،من هم وقتم رو برای شنیدن کارش هدر نمی دم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه کم من من کرد.بعد گفت:«خب ، از کجا می فهمی حلاله؟»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ببینید&amp;#8230; خودش شروع کردها! گفتم:«می پرسی که بدونی من چطور تشخیصمی دم یا می خوای بدونی خودت باید چطور تشخیص بدی؟»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- هر دو.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- خب، من به مرجعم مراجعه می کنم ببینم درباره حد و حدود حلال و حرام و نحوه تشخیص اون در موسیقی چی گفته.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- مرجع؟!مرجع کیه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای بابا&amp;#8230; خیلی زود بود برای مطرح کردن بحث« مرجع تقلید». حداقال باید دو سه ماه دیگه می کردیم تا به جای می رسیدیم که بشه فهموند مرجعیت از کجا اومده و فایده ش چیه. پس همانا بهترکه بحث عوض می شد. اشاره ای به لیوان نشسته م کردم که یعنی دو ساعته می خوام برم بشورمش نمی ذارید. راه افتادم به سمت آشپز خونه و گفتم:« مرجع دیگه!رفرنس؛ همون که ته تز دویست سیصدتاش رو می نویسیم.»فهمید که رسما پیچوندم. مشکلی هم نداشتم که بفهمه دارم می پیچونم. ادامه دادم:« حالا من مرجع شمام! از همون آهنگایی که به نظرتون قشنگه چند تا می دم گوش بدید تا تفاوت با ارزش و بی ارزش رو کامل حس کنید.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در حین شستن لیوان، بچه ها یکی یکی وارد آشپز خونه می شدن، من داشتم توی ذهنم برنامه ی بحث جدید رو می چیدم؛نحوه شروع،محاسبه زمان احتمالی هر فاز،نحوه تموم کردن، و ترسیم مسیر بحرانی. با خودم گفتم:«چند تا موسیقی قشنگ میدم گوش کنه تا از شر این آهنگای ضربی تند خلاص بشه. بعد اگه دیدم دلها آماده است(!) دعای عهد رو هم می دم بهش که بفهمه ما محصولاتی هم  داریم که محتواش خیلی خیلی بر ظاهرش می چربه و دیگه این مدلش رو اون ندیده&amp;#8230; اگر دیده بود، چی باید بهش بگم؟خب، محتواها رو با هم قیاس می کنیم ببینیم هر اثر چند مَرده حلاجه .»خلاصه،تا دم در اتاقم فکر و خیال کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ریاض در اتاقش رو باز گذاشته بود تا رسیدم جلوی در بلند گفت:«همین آهنگی رو که صبح گوش میکردی بده. این چی بود که گوش میکردی؟»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- اون آهنگ نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-چی می خونه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-دعا. عربیه. فارسی نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فایل رو بردم بشنوه.شنید. اما هیچی ش رو نفهمیدم.گفت:«این فارسیه!» همون جا فهمیدم لحن و تلفظ مداح هیچ ربطی به زبان عربی نداره.گفتم:«نه، عربیه.» مفاتیح الجنان رو بردم پیششو مجبور شدم عبارات رو براش از رو بخونم. گوش می داد.خیلی با دقت گوش می داد. گفت:«درباره چه کسیه؟» گفتم:«امام عصر(عج)&amp;#8230;آخرین اماممون که زنده ان.».»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- آخرین امامتون؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-نه، آخرین اماممون!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نیشخندی زد و گفت:«امام من که نیست!» گفتم:«باشه می خوای امام نداشته باشی؟ می خوای تنها باشی؟ پس کی تو رو نجات بده؟&amp;#8230; اما، باشه. ایشون آخرین امام شیعه ها هستن.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- کجاست؟ چند سالشه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- این رو که کجا هستن کسی نمی دونه. به موقع می فهمیدم.اما متولد 255 هجری قمری ان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بلند خندید. گفت:«چطور کسی این همه زنده بمونه؟»گفتم:«همون طور که حضرت نوح نهصد سال پیامبری می کنه.»خنده ش رو قورت داد و گفت:«خب، این همه یه نفر عمر می کنه که چی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-تو چیزی درباره ظهور شنیده ی؛ظهور کسی که نجات دهنده انسان هاست؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-آره،می دونم. یه نفر ظهور می کنه رو شنیدم&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-خب، اون فرد کیه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-عیسی مسیح!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چشمام گرد شد. گفتم:«مگه نه اینکه دین کامل نزد خدا اسلامه؟ مگه نه اینکه خاتم انبیا بر همه انبیا برتری داره؟ بعد، به نظر شما، این پذیرفتنیه که حضرت عیسی بیاد نجاتومن بدن.» گفت:« چه می دونم! آخه کسی نیست که بیاد&amp;#8230; مگه عیسی نمی آد؟» گفتم:«چرا، حضرت عیسی هم می آن&amp;#8230; خیلیای دیگه هم بر می گردن&amp;#8230; اما در معیت فرزند پیامبر ما.» پرسید:« لابد می خوای بگی این فرزند رسول الله همین امام شماست.» گفتم:« بله، همین طوره.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شرو کرد به بحث کردن که  اصلا از کجا معلوم این فرزند حضرت رسول باشه و اصلا پدر این فرد کیه و اون خودش پسر کیه و&amp;#8230; اون قدر گفت و گفتم که به امام اول رسیدیم. بحث خیلی جدی شد. بحث درباره اثبات لزوم حضور امام بود و صفات امام و عصمت و&amp;#8230; توی کَتش نمی رفت. مدام اِن قلت وارد می کرد. طبیعی هم بود . داشتم مشهورات ذهنش رو بهم می ریختم. مدام همه چیز رو زیر سوال می برد و هر چی توجیه و دلیل به ذهنش می رسید برای رد حرفای من ردیف می کرد. اما این واکنشش از همه ش برام جالب تر بود که وقتی دلیل کافی برای اثبات یه مطلب می آوردم و دیگه می موند چی بگه و حرفی برای رد حرفم نداشت می گفت:«نه، نه، این جوری نیست.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فضا خیلی سنگین شده بود. گفت:« البته من این همه پافشاری تو رو روی این عقاید می فهمم. بالاخره عقاید خانواده و پدرانت این طور بوده و تو در چنین  فضایی متولد شده ی.  خیلی احترام بر انگیزه که این طور از اونا دفاع می کنی&amp;#8230;» گفتم:« اگه ایستادگی روی عقیده ای صرفا به دلیل قدمت ارزش داشت،مطمئن باش پیامبر هم بت پرست می بود. از این وجهی که شما گفتید خودم هیچ احترامی برای عقایدم قادل نیستم. اگه از همه دلایلی هم که گفتم صرف نظر کنیم،من در شخصیت ائمه، به همون اندازه کم که عقلم می رسه، چیزایی می بینم که نمی تونم اونا رو امام خودم ندونم.حداقل اینکه اونا آدمای بسیار خاصی بودن که قطعا پیروی از اونا ما رو به جای اشتباهی نمی رسونه.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سکوت کرده بود. به نظرم اومد دیگه منطق و دلیل بسه.بالاخره مغز آدمیزاد هم یه ظرفیتی داره! برای شکستن فضا گفتم:«راستی، این دعایی که شنیدی انگار تلفظش خوب نبود؛ نه؟» گفت:« نه. اگه از رو نمی خوندی، نمی فهمیدم چی مگه. اون چیه؟&amp;#8230;. اون کتابه رو میگم.» نگاهش به مفاتیح الجنان بود که گذاشته بودمش روی میز. دستش رو دراز کرد که برش داره که با یه حرکت سریع کتاب رو برداشتم. اگه تزم درباره سرعت نور بود، می تونستم اثبات کنم سرعتی بالاتر از سرعت نور هم وجود داره!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگه برش نمی داشتم  که می خواست یکی یکی درباره هر چی دعا هست سوال کنه. حقیقتا وقتش نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- این یه کتابه &amp;#8230; مجموعه ای از یه سری دعا و مناجات.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرش رو کج کرد وسعی کرد روی کتاب رو بخونه و با لهجه کاملا عربی- چه عجیب!- گفت:«مفاتیح الجنان&amp;#8230;اُلالا&amp;#8230;»یکی  از کاربردای این کلمه،توی فرانسه، بیان احساس تعجبه. شما فرض کنید گفت«ما ماااااا!». و ادامه داد:«مفاتیح الجنان؟&amp;#8230;. کلید های بهشت همه این تو  هستن؟»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-بعضیاشون بله.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- خب، ایران که این همه کلید بهشت داره یکی ش رو هم بده به ما الجزایریا &amp;#8230; هه هه&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خنده فرمودند. استهزا بود ؟ به ما می خندید؟ بودم خدمتشون!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم:« مشکل الجزایر همینه که منتظره کلید رو بیارن بدن دستش.شما نون رو می رید اون ور خوابگاه می گیرید؛ اما کلید بهشت رو انتظار دارید بیارن دودَستی تقدیمتون کنن؟ ام چون کشور برادر هستید من استثنائا یه کلید رو می دم بهتون.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خندید ومنتظر موند که ببینه کلیدمون چه جوریه. توی فهرست دنبال یه چیزی می گشتم که کارستون باشه. یکی از یکی بهتر بود. امام باید متنی می بود که به درد اون بابا بخوره.  خدا خودش کلیدش رو رو کرد. صفحه رو باز کردم. بخشی از دعای کمیل رو شروع  کردم به خوندن. سعی کردم تلفظم درست باشه که برای فهمش مشکلی نداشته باشه. شاید ده خطی خوندم که متوجه شدم جیک نمی زنه؛ نه صدایی، نه خنده ای، نه تکونی، یه دفعه دستش رو گرفتم سمت من و گفت:« بده ببینم این کتاب رو&amp;#8230; تو اصلا نمی تونی بفهمی اون چیه؟» کتابرو از دستم گرفت. چندثانیه دنبال خطوط گشت و بعد شروع کرد به خوندن؛ مثل یه دکلمه، با همه احساسش، با یه لحن عربی غلیظ. ریاض دعا رو بلند بلند می خوند و سر تکون می داد. چقدر قشنگ خونده می شد:« یا الهی و سیدی و مولای و ربی&amp;#8230; صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک&amp;#8230;»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نصف صفحه رو خوند و شروع کرد به گریه کردن. هق هق گریه می کرد؛ مثل یه بچه کوچک. سرش رو  گذاشت روی میز. یه کم حسودی م شد. انگار عرب بودنش باعث می شد چیزی رواز متن بفهمه که من نمی فهمیدم. رفتم توی آشپز خونه که راحت باشه. یه چرخی زدم. فکر می کردم که آیا اینا همش اتفاقی بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می تونست اون دعا رو بخونه و هیچی ش هم نشه! نمی تونست؟ خدا وقتی اراده می کنه اتفاقی بیفته کسی جلودارش نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برگشتم همون جا که ریاض بود. گریه نمی کرد اما خیلی هم حال خوشی نداشت. گفت:« این کتاب رو می دی به من؟»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- ببخشید فقط همین یه دونه رو دارم. بالاخره خودم هم به کلید نیاز دارم دیگه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- خیلی نیاز دارم به این دعا. سال ها بود نیاز داشتم به همچین چیزی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به زور لبخند زد و گفت:« توی ایران که کلید زیاده&amp;#8230; خب، این یه دونه مال من.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-آره، زیاده! اما من متاستفانه همین یه دونه رو با خودم آورده م.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;متن این دعا رو از توی اینترنت می تونید پیدا کنید و بخونید .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-چی بنویسم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- بنویسید«دعای کمیل». این دعا رو امام به کمیل یاد دادن که وقتی نیازی مثل نیاز شما رو داره بدونه کدوم مسیر رو باید بره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-کدوم امام؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-امام اولمون &amp;#8230; ببخشید. یادم نبود شما به امام نیاز ندارید! خب، امام اول من؛علی(ع).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تلخ لبخند زد؛یه لبخند خیلی خیلی رام، یه لبخند شبیه لبخندای نزدیک به صلح، یه لبخند معطر،نزدیک به عطری که فضا به خودش می گیره، لحظه ای که امام لطف می کنه و محبت خودس رو وارد قلب کسی می کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;«کلید بهشت» رو از روی میز برداشتم و سفت چسبیدمش. ریاض همچنان ساکت بود و فکر می کرد. امام کار خودشون رو کردن! وقتی سلیم النفس باشی چرا که نه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شک نداشتم همون روز شروع می کنه به سرچ کردن درباره امام اولش، حضرت مولی الموحدین امیر المومنین علی علیه السلام.    &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برگرفته از کتاب خاطرات سفیر نوشته نیلوفر شادمهری    &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://banoymehr.kowsarblog.ir/سلیم-النفس&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://banoymehr.kowsarblog.ir/سلیم-النفس</link>
							</item>
				<item>
			<title>اینجا عراق...</title>
						<description>&lt;p&gt;اینجا عراق؛&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رودخانه بزرگ بشریتِ نجف، تا کربلا&amp;#8230; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمود انسانیت شماره ۸۴۰، که مزین شده به نام دوستان امام رضا علیه السلام &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این رودخانه محبت مردم؛ نه رنگ پوست می شناسد و نه شناسنامه&amp;#8230; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه سن و سال می شناسد و نه جنسیت&amp;#8230; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه ثروتمند در اینجا معنایی دارد و نه گدا&amp;#8230; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چرا که همه در یک سطحند و به یک سو می روند&amp;#8230; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخر کسی راه دیگری را نمی شناسد؛ بجز طریق حسین&amp;#8230; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر چه را دارند با خود آورده اند؛ مثل اینکه به جنگ خیر و شر می روند و با «جانٌ و مالٌ و بنونْ» آمده اند تا شر را از پای درآورند و خِیر را به دستان «خیرٌ لکُم انْ کُنتُم مؤمنین» بسپارند&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آری..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینجا چند روزیست که بوی ظهور به خود گرفته&amp;#8230; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;غذایشان طعم فرج دارد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از خودگذشتگی و ایثارشان برگرفته از حکومت عدل مهدوی است&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینجا جاده عشقیست، به نام جاده ظهور که ابتدایش نجف و کوفه؛ میانه اش کربلاست و انتهایش در ظهور است&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینجا طریق المهدیست یا طریق الحسین یا طریق العباس و یا طریق الزینب، فرقی نمی کند؛ زیرا که اینجا طریق الله است و اینان مخلوقانی اند که به مقصد خدایی شدن راهی اند&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینجا کربلاست&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمدصالح مقدسی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شامگاه پنجشنبه چهارم آبان ماه ۹۷&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱۶ صفر ۱۴۴۰&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موکب احباب الرضا علیه السلام واقع در عمود ۸۴۰&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/banoymehr/quick-uploads/110-arbaien.1-3.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;640&quot; height=&quot;640&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://banoymehr.kowsarblog.ir/اینجا-عراق&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://banoymehr.kowsarblog.ir/اینجا-عراق</link>
							</item>
				<item>
			<title>روش نگهداری از گل ها در خانه</title>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff6600;&quot;&gt;اگر گل های تزیینی خریده اید&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #800080;&quot;&gt;گل های سنبل و لاله&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی ها معتقدند سنبل گیاهی اساطیری است و وجودش سر سفره هفت سین خیر و برکت می آورد. بگذریم که بوی خوشش مثال زدنی است اما افسوس که عمرش کوتاه است. برای این که احساس نکنید در خریدش اشتباه کرده اید، آن را برای سال های بعد هم حفظ کنید. اول این که گلدان گرانقیمت برایش نخرید. دوم این که بعد از خشک شدن گلدان را دور نیندازید. بگذارید ساقه گیاه خشک شود و بعد خاک آن را کنار بزنید و پیاز را خارج کنید. بگذارید پیاز &lt;span style=&quot;color: #800080;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;float: left;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/banoymehr/quick-uploads/fsci931.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;190&quot; height=&quot;119&quot; /&gt;&lt;/span&gt;خوب خشک شود بعد آن را در پاکتی کاغذی بپیچید و در جای خشک و تاریک و خنک نگهداری کنید. دی ماه سال بعد پیاز را یک روز خیس کرده و بعد در خاک چال کنید. تا نوروز گیاه شما صاحب گل خواهد شد. لاله هم دقیقا همین وضعیت را دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;گل پامچال&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گل پامچال سرمادوست است. علاوه بر تنوع رنگی، خودش هم چندرنگ است و به باغچه و گلدان های بالکنی زیبایی می دهد. تقریبا از اواسط اسفند بازارش گرم می شود اما به محض این که هوا از سرما بیفتد، کم کم گل هایش کوچک و خشک می شوند اما شما ناامید نشوید. اول بگذارید گلش خشک شود و بعدا گیاه را به سایه منتقل کنید تا مدت ها برگش سبز خواهدماند. اما اگر آپارتمان شما باغچه دارد، تصمیم خوبی است که پامچال ها را به بخش سایه باغچه منتقل کنید و اوایل اسفندماه سال بعد که موعد گل دهی اش می شود، دوباره آن ها را به گلدانتان منتقل کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #3366ff;&quot;&gt;گل زنبق&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر یک گلدان زنبق خریده اید و گلش به شما وفا نکرد، اصلا نگران نباشید. زنبق گل باوفایی است که در رنگ های سفید و بنفش دیده می شود. کافی است آن را یک جا بکارید. سال بعد این قدر زیاد می شود و ریشه می دواند که نمی توانید حدسش را بزنید. زنبق هم سرمادوست است اگر با آن مهربان باشید تا پایان اردیبهشت به شما گل می دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://banoymehr.kowsarblog.ir/روش-نگهداری-از-گل-ها-در-خانه&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://banoymehr.kowsarblog.ir/روش-نگهداری-از-گل-ها-در-خانه</link>
							</item>
				<item>
			<title>شهید</title>
						<description>&lt;p&gt;شهدا زنده اند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/banoymehr/quick-uploads/_-_1-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;425&quot; height=&quot;215&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://banoymehr.kowsarblog.ir/شهید-121&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://banoymehr.kowsarblog.ir/شهید-121</link>
							</item>
				<item>
			<title>زائر اربعین</title>
						<description>&lt;p&gt;&lt;br /&gt;من هم زائر بوده ام&amp;#8230;؟!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بسم رب الحسین(ع)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شده ام از کَرَم فاطمه مهمان حسین (ع)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی ناامیدی و چند روز بیشتر تا اربعینش نمانده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی دلشکسته ای و زائران پیاده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی یکی از تو خداحافظی میکنند و راهی دیار عشق میشوند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی به بی سر و پایی ات ایمان می آوری و باور میکنی که&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در بین 25 میلیون زائر زیادی هستی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی به خودت می قبولانی که کربلا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;(آن هم اربعین، آن هم پیاده) جای تو نیست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی دلت را آماده کرده ای که بسوزد، بمیرد، اما دم از رفتن نزند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی مینشینی و محرم و صفر را که پشت سر گذاشته ای مرور میکنی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و میفهمی که انگار هر کاری که کرده ای&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این یک ماه و نیم حتی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به اندازه ی یک نیم نگاه ارباب&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که خیلی هم از سرت زیاد است ارزش نداشته است &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیگر از زندگی ناامید میشوی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دم به دم به زائران اضافه میشود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو هنوز حتی به رفتن فکر هم نمیکنی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که ناگهان&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حرف میشود از رفتن&amp;#8230;رفتن تو&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حرف میشود که برویم &amp;#8230;.تصمیم میگیری که نروی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باز میشود که نه برویم توکل برخدا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باز حرف میشود که مرزها شلوغ است&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرزها را بسته اند &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حرف میشود که نرویم خیلی ها برگشته اند از مرز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناگهان چشم باز میکنی که در راه مرزی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اخبار دم به دم اعلام میکند برگردید&amp;#8230;مرز بسته است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میروی &amp;#8230;در ترافیک میمانی &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بر میگردی &amp;#8230;. پشیمان میشوی&amp;#8230;دور میزنی به سمت مهران &amp;#8230;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راه باز شده است &amp;#8230;الله اکبر &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا نقطه صفر مرزی بی هیچ مشکلی پیش میروی &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سربازهای مرز میگویند مرز عراق بسته است &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برنمیگردی اما ناامیدانه به نقطه های دور دست که کربلاست نگاه میکنی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نگهان با یک یا حسین راه باز میشود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میروی &amp;#8230;بی هیچ مشکلی وارد مرز عراق میشوی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میروی &amp;#8230; همه چیز را ارباب مهیا کرده &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میگفتند خیلی ها وارد مرز عراق شدند اما چون وسیله ای نبوده که آنها را ببرد برگشته اند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با قبول همه ی سختی ها میروی اما &amp;#8230; آقای مهربانی ها همه چیز را مرتب در جایش چیده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماشین ها در مرز ایستاده اند و منتظر مسافرها هستند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میروی میروی میروی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محل استراحتت مهیاست&amp;#8230;.ارباب انگار منتظرت بوده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هرروزت به خوبی میگذرد &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اربعین کربلا هستی&amp;#8230; تویی که انقدر ناامید بودی&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ارباب تمام نگاهش به تو بوده و &amp;#8230;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زائر دلتنگ کربلا&amp;#8230;. باز هم زود قضاوت کردی &amp;#8230;!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن هم در مورد کرم ارباب&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقا جان به لطف خدا و کَرم شما و نگاه مادرتان و عنایت ام المصائب(زینب کبری) اربعین مهمانت بودیم ارباب&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهمانی خوبی بود &amp;#8230; اما مهمان خوبی نبودیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقا ببخش کم گذاشتیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دعا گوی همه ی دلشکسته ها بودم&lt;img style=&quot;vertical-align: bottom; float: left;&quot; src=&quot;http://karbobala.com/files/articles/pics/210.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;300&quot; height=&quot;300&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://banoymehr.kowsarblog.ir/زائر-اربعین&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://banoymehr.kowsarblog.ir/زائر-اربعین</link>
							</item>
				<item>
			<title>اربعین حسینی</title>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial black,avant garde; font-size: medium; color: #ff0000;&quot;&gt;حدیث (2) امام باقر علیه السلام:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;&quot;&gt;اِنّ الحُسَينَ صاحِبَ كَربَلا قُتِلَ مَظلوما، مَكروبا عَطشانا، لَهفانا فآلَى اللّه‏ُ عَزَّوَجلّ عَلى نَفسِهِ اَن لا ياتيَهُ لَهفانٌ و لا مَكروبٌ و لا مُذنِبٌ و لا مَغمومٌ و لا عَطشانٌ و لا مَن بِهِ عاهَةٌ ثُمَّ دَعا عِندَهُ و تَقَرَّبَ بِالحُسَينِ بنِ عَلىٍّ علیه السلام اِلَى اللّه‏ِ عَزَّوَجَلَّ إلاّ نَفَّسَ اللّه‏ُ كُربَتَهُ وَ اَعطاهُ مَسأَلَتَهُ و غَفَرَ ذَنبَهُ وَ مَدَّ فى عُمُرِهِ وَ بَسَطَ فى رِزقِهِ فَاعتَبِروا يا اُولـِى الاَبصار؛&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;&quot;&gt;حسين، بزرگ مرد كربلا، مظلوم و رنجيده خاطر و لب تشنه و مصيب ‏زده به شهادت رسيد. پس خداوند، به ذات خود، قسم ياد كرد كه هيچ مصيبت‏ زده و رنجيده خاطر و گنهكار و اندوهناك و تشنه ‏اى و هيچ بَلا ديده ‏اى به خدا روى نمى‏ آورد و نزد قبر حسين علیه السلام دعا نمى ‏كند و آن حضرت را به درگاه خدا شفيع نمى ‏سازد، مگر اين‏كه خداوند، اندوهش را برطرف و حاجاتش را برآورده مى‏ كند و گناهش را مى‏ بخشد و عمرش را طولانى و روزى ‏اش را گسترده مى ‏سازد. پس اى اهل بينش، درس بگيريد!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial black,avant garde; font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;مستدرک الوسایل و مستنبط المسایل ج10 ، ص239 - بحارالأنوار(ط-بیروت) ج 98، ص46.ح5&lt;/span&gt;&lt;img style=&quot;vertical-align: middle;&quot; src=&quot;/media/blogs/banoymehr/20121114134932323_moharram-13.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;715&quot; height=&quot;465&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://banoymehr.kowsarblog.ir/اربعین-حسینی-54&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://banoymehr.kowsarblog.ir/اربعین-حسینی-54</link>
							</item>
			</channel>
</rss>
